محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4788

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : رياح و محمد بن عبد العزيز برخاستند و در خانه يزيد به گنبدى [ 1 ] رفتند و آنجا نهان شدند ، ما نيز برخاستيم و از خانهء عبد العزيز بن مروان برون شديم و در كوچهء عاصم بن عمرو به جاى مرتفعى بالا رفتيم ، عاصم بن ايوب به پسر خويش خالد گفت : « پسرم ، من نمىتوانم بجهم ، مرا بردار . » و او پدرش را برداشت . عبد العزيز بن عمران گويد : رياح در خانهء مروان بود كه به دو خبر دادند كه محمد امشب قيام مىكند ، و كس به طلب برادرم محمد بن عمران و عباس بن عبد الله و كسان ديگر فرستاد . گويد : برادرم برون شد ، من نيز با وى برون شدم ، از پس نماز عشا به نزد رياح رفتيم و به دو سلام گفتيم كه جواب ما را نداد و ما ننشستيم . برادرم گفت : « امير كه خدايش قرين صلاح بدارد شب را چگونه گذرانيده ؟ » با صداى ضعيفى گفت : « به خوبى . » آنگاه دير مدت خاموش ماند سپس سر برداشت و گفت : « هى ، اى مردم مدينه ، امير مؤمنان منظور خويش را در مشرق و مغرب زمين مىجويد و او ميان شما نهان است . به خدا قسم ياد مىكنم ، اگر قيام كند گردن همه تان را مىزنم . » گويد : برادرم گفت : « خدايت قرين صلاح بدارد ، من اين را نميپذيرم ، به خدا اين درست نيست . » گفت : « تو از همه كسانى كه اينجا هستند عشيره بيشتر دارى ، قاضى امير مؤمنان نيز هستى ، عشيرهء خويش را بخوان . » گويد : برادرم بر خاست كه بيرون شود گفت : « بنشين ، اى ثابت تو برو . » من برخاستم و كس پيش بنى زهره كه در باغ طلحه و خانه سعد و خانه بنى ازهر بودند فرستادم كه سلاح خويش را آماده كنيد .

--> [ 1 ] كلمهء متن : جنبذ .